خنده ی با چاشنی |
||||||||||||||||||||||||||
چهار شنبه 22 تير 1390برچسب:, :: :: نويسنده : مجتبی
از یه دیوونه می پرسن چرا دیوونه شدی؟ میگه من یه زن گرفتم که یه دختر 18 ساله داشت. دختره زن بابام شد! پس زن من مادر زن بابام شد. پدرم دوماد من شد و من شدم پدر زن پدرم! دختر زنم پسر زایید که داداش من بود و نوه ی زنم میشد!پس نوه ی منم می شد! پس من پدربزرگ داداشم بودم! زن من پسری زایید... زن پدرم خواهر نا تنی اون شد! پس پسرم داداش من هم میشه!! پدرم دوماد منه!زن پدرم دختر من و عروس منه! حالا بگو چرا دیوونه شدم؟!!! ![]() نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان
|
||||||||||||||||||||||||||
![]() |